تبليغاتX
SONADOR




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


SONADOR

 

 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست!
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي...!!!!

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40 PM توسط Sonador| |

سکوت کن ، و به هیچ چیز میندیش...

که در قلمرو دوست داشتن

اندیشه ای را مجال تاختن نیست

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

اعتراف به احساسات نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده ،

 در سکوت حقیقت ها نهفته است

و عشق...

تفسیر آن لحظه ای ست

 که از سکوت لبریز است...!

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:5 PM توسط Sonador| |

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
عشق را فراموش نکن!

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:19 AM توسط Sonador| |

 خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد ؟!؟

                                                      "قیصر امین پور"

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 4:36 PM توسط Sonador| |

 

می روی سفر ! برو، ولی

زود برنگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده اي كه رو به نور كرد

می روی، ولی به ما بگو 

راه این سفر چه جوری است؟

از دم حیاط خانه ات

تا حیاط خلوت خدا

چند سال نوری است؟

راستی چرا مسیر این سفر

روی نقشه نیست؟

شاید اسم این سفر که می روی

زندگیست...!


توی دستهای ما

یک سبد جواب کال

تو رسیده ای و می روی

باز هم به شهری از علامت سوال!


جز دلت که لازم است

هیچ چیز با خودت نمی بری

نبر ولی

از سفر که آمدی

راه با خودت بیار

راه های دور و سخت

خسته ایم از این همه

جاده های امن و راههای تخت

 

می روی سفر ! برو، ولی

زود برنگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده ای که عاقبت

قله سپید صبح را

فتح کرد...

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:25 PM توسط Sonador| |

اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد
نخورم مي، غم جانانه اگر بگذارد

گوشه ای گيرم و فارغ ز شر و شور شوم
حسرت گوشهء ميخانه اگر بگذارد

عهد کردم نشوم همدم پيمان شکنان
هوس گردش پيمانه اگر بگذارد

معتقد گردم و پابند و ز حيرت برهم
حيرت اين همه افسانه اگر بگذارد

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
ليک پروانهء ديوانه اگر بگذارد

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد
چند گويی دل ديوانه اگر بگذارد؟


 

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:25 PM توسط Sonador| |

ازماهیان کوچک این جویبار
هرگز نهنگ زاده نخواهدشد .
من خردی عظیم خود را می دانم
و می پذیرم .

اما
وقتی که پنجه فتادن ریگی
خواب هزارساله مردابی را می آشوبد ،
این مشت خشم
برجدار دلم ،
بی گمان ،
بیهوده نیست که می کوبد......!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:44 PM توسط Sonador| |

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

 

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد!

 

تو ميروی و آينه پر مي شود از بی كسی

 

از من سفر ميكنی و به مرگ قصه ميرسی

 

ببين كه آب می شود قطره به قطره قلب من

 

 مرگ من و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

 

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

  

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد...

 

تو جام دان پر ميكنی من خالی از جان می شوم 

 

يك لحظه در چشمم ببين،ببين چه ويران می شوم

 

بعد از تو با من چه كنم،با من بی پناه من

 

كجای شب پنهان شوم، كجای اين عاشق شكن

 

تو ميروی و جان من گور ترنم می شود

 

خورشيدكی كه داشتنم در شب من گم می شود

 

چيزی نگو به آينه با رازقی حرفی نزن

 

برای بار اخرین تنها نگاهی کن به من...!!!

 

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:15 PM توسط Sonador| |

دوست من...

من و تو در زندگی غریب هستیم و با یکدیگر غریب خواهیم ماند!

هر یک با خود نیز غریبیم...

تا ان روز که تو سخن بگویی و من گوش فرا دهم

اما می پندارم صدای تو ، صدای من است.

پس روبرویت می ایستم تا این غربت را بشکنیم...

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:46 AM توسط Sonador| |

این کیست که از درون من فریاد می کشد ؟
شعله های سرکشش
گرد قلب و روح من دیوار می کشد؟

این کیست که با زبان من گفتگو گر است؟
با دو چشم من جستجو گر است؟

این کیست؟

قلب او درون سینه ی من است؟
یا که این دل من است که در وجود او می تپد؟

این کلام اوست در دهان من؟
یا صدای من در گلوی اوست؟

این کیست؟
گرمی دو دست من از درون اوست؟
یا که دست اوست پر نوازش از وجود من؟

اصل من کجاست؟
هر که هست!
هر چه هست!
روح اوست جان من
یا که جسم من قالبی برای او

عشق فضای بین ماست

او عاشق وجود من
عشق من حضور اوست...!

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 3:56 PM توسط Sonador| |

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن  در عشق  برای  گم شدن دریا

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا  مردن خوشا  از عاشقی  مردن

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من، منه تن خسته را دریاب

مرا هم  خانه کن تا صبح، نوازش کن مرا تا خواب

همیشه  خواب  تو دیدن دلیل بودن من بود

 چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

ضیافت های عاشق راخوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا  پیدا شدن  درعشق برای گم شدن دریا

 نه از دور و  نه از نزدیک تو  از خواب  آمدی ای عشق

خوشا خود سوزی عاشق مرا  آتش  زدی  ای عشق

خوشا  عشق  و  خوشا  خون جگر خوردن

خوشا   مردن   خوشا  از  عاشقی  مردن

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:47 PM توسط Sonador| |

دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق
که بري خانه دشمن!
که فشاني بر دوست،
راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست...

پس می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم !

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 PM توسط Sonador| |

 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد

ولی باران نمی داندکه من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ می گریم...

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:53 PM توسط Sonador| |

لحظه ها ...تنها لحظه ها ست که در خاطر ما می ماند تمام بودن ما برای این لحظه هاست .لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن را هم به ما نمی دهد و صورتمان سرخ و پهن می شود و از حال میرویم . لحظه هایی که گریه به سراغمان می اید و قطره های اشک به داد صورت گرد گرفته امان می رسند و چه درخششی دارند چشمان بعد از باران!!!

ان لحظه هایی که ناگاه می اموزیم بر پاهای لرزان خود اعتماد کنیم و دست از دیوار برداریم و فقط دست در دست کسی بگذاریم که دوستش داریم ! ان لحظه ها که بذر اندیشه ای عصیانی درونمان جوانه میزند.ریشه میدواند شاخه می افشاند وما را تا بلندایی می برد که به ان سوی دیوار باید ها و نباید های موهوم سرک بکشیم و ناگاه عطر باغ ان سوی دیوار سرمستمان کند و چه لحظه ی باشکوهی ست انتخاب میان ماندن و درماندن یا پریدن و رهیدن . و انگاه دویدن... دویدن تا تنفس باد تا تلولو اب تا طلوع باران و میهمان خورشید شدن در گذرگاه پرترانه نسیم و درانتظار مسافری ماندن ...!!!

وراز نهفته در دستان فرشتگان را دانستن. رازی که که ان را فقط با دستانی در میان خواهند نهاد که "عشق را رعایت کنند". "انسان را رعایت کنند". تمام زندگی همین لحظه های راز امیز است و ما حاضر نیستیم این لحظه ها را با هیچ چیز عوض کنیم یا با هیچ کس قسمت کنیم . این لحظه ها از ان ماست و حق ماست از زندگی...پس می توانیم در صفحه ی بازی زندگیمان حرفه ای ترین حرکت را در مقابل این چرخ دوار انجام دهیم شاید که ماندگارترین لحظه باشد...یک لحظه ناب!

همیشه سبز باشید ...!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 4:35 PM توسط Sonador| |

هرگاه به اعماق زندگانی برسید.زیبایی را در همه چیز می یابید

حتی در چشمانی که زیبایی را نمی بینند...

زیبایی...!!!

گمشده ی ماست که در طول زندگانی ان را جستجو میکنیم

و هر چه جز این باشد

شکلی از انتظار است....

                                                        (جبران خلیل جبران)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:50 AM توسط Sonador| |

شبی در عالم رویا چیزهایی را دیدم عجیب... در کنار ساحل دریا رو به افق انجا که انتهای دنیاست جا پایی را دیدم برایم عجیب مینمود. گاه جاپاها محو میشد و گاه دوباره ظهور...ناگهان لرزه برتنم افتاد اینها جا پای خودم بود بعضی ها در عقب و بعضی دیگر در جلو .حتی گاهی هیچ جاپایی هم نبود !! با اندوهی تمام فریاد کشیدم از زمین وزمان گلایه داشتم بر خود مشت کوبیدم واقعیت چنین صحنه ای را خیال میدانستم . رو به اسمان کرده و تا انجا که میتوانستم بر خدای خود انچه که از خشم در وجودم بود خالی کردم .

مدتی گذشت ابر ها رقصیدند و موج ها هلهله سر دادند .... باد صدایی را با خود اورد و صدا اینچنین گفت:

بنده ی من سلام... نگران هیچ مباش تو حق داری که اینطور ناراحت شوی ولی اندکی تامل کن تا حقیقت نهان را دریابی .انجا که ردپای خود را دیدی در واقع سنگفرش نمایی از زندگیت بود تودر تمام مراحل با باور وجودت و سعی و تلاش قدم برداشتی اما جا هایی بود که تو خسته میشدی و گاهی حتی در برابر عظمت زندگیت تسلیم!!! انجا این من بودم که تو را بر دوش خود میگذاشتم و از فراز ونشیب ها ایمن به مقصد می رساندمت... 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:24 AM توسط Sonador| |

برای دیدن رویت به رودها خواهم پیوست

و دیدگانم را به ابرهای اسمان خواهم بخشید

تا همراه اسمان گریه کنند ...

ودست هایم هنگامی که اشک فرو میریزند نام تورا خواهند نوشت

مهربانم...هزاران سال در ذهن خسته ام موج خواهی زد

اگر فردا بروی من در فضا خواهم مرد ...

و دیگر غم را فراموش نخواهم کرد ...وبدان که ستایش تو ابر سرگردانی

ست که شبها برایت میگرید

و نگینی است که بر انگشتر فراموشیت میدرخشد ...

و من و نگین از نبودنت میشکنیم ... 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:52 PM توسط Sonador| |

داشتن میلیونتا سوال ادمو چه شکلی میکنه ...؟ وقتی بفهمی که اون چیزایی که قبلا می فهمیدی رو دیگه نمی فهمی...چه احساسی بهت دست میده ؟؟

وقتی توی یه لحظه باورهات بمیرن...چی داری که بگی؟؟

وقتی در سخت ترین لحظه که دلت یه فریاد بلند میخواد مجبوری بی صدا بشکنی... اونوقت چی...؟؟

وقتی باید یه چیزایی رو به یه ادمایی بگی ولی این اجازه رو نداشته باشی ... !!!

وقتی باید حتما یه کاری توسط تو انجام بشه ...ولی...کاری ازدستت بر نیاد ...؟؟؟؟

اینجاست که باید روز بعد از تولدت بمیری...!!! 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:32 PM توسط Sonador| |

 

 

هیس ....

ساکت باش و سکوت را شنوا باش ...!

به ژرفای سکوت سفر کن ...

گمان نکن که سکوت نبودن واژه و حرف و صداست .

سکوت بخشی از هستی جاودانه است .... حقیقتی نهان ...!

سکوت فکر یا غیبت فکر نیست . وقتی که فکر یا رویای خود را حاضر نمی بینی.

مطمئن باش آنها به خواب رفته اند ... و در انتظار تو ...!

گمان نکن که نبود آنها سکوت توست ...!

آنها را باور کن ... همین !!!

 

سکوت ....

 

سکوت در معنای مثبت و حقیقی اش

نوعی موسیقی ست !

سکوت باغ است !

جایی که در آن گلها

بدون هیاهوی کلمات ...

تن عریان رویاهاشان را لمس می کنند ...

و نجوا کنان سکوت را آواز سر می دهند.

پیامهای عاشقانه ردوبدل می کنند.

سکوت نبودن کلمات و مفاهیم نیست.

سکوت موسیقی زنده است.

رقص است ... !!!

آوازی ست نه از جنس صدا و واژه ها ...

سکوت شیوه سلوک دل است.

 

هیس  ...

اگر دلت مبتلای کسی شود ...

پیامهایی می فرستد که ذهن از آن بی خبر است ...

ذهن ما پیام های ساکت و خاموش را نمی فهمد !

ذهن موسیقی ای را که بی ساز نواخته شود را نمی شنود ...

دل اقلیم همه ی سکوت ماست  !!!

گنجی در ژرفای بی انتهای درونتان ...

دل ...

 

هیس ... 

 

حرفی نزن ... گوش کن ...!!!

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:13 PM توسط Sonador| |


Design By : Night Skin