تبليغاتX
SONADOR


SONADOR

من پا به پای موكب خورشيد
يك روز تا غروب سفر كردم

دنيا چه كوچك است!
وين راه شرق و غرب چه كوتاه!
تنها دو روز راه ميان زمين و ماه

اما من و تو دور
آنگونه دور دور ، كه اعجاز عشق نيز
ما را به يكدگر نرساند ز هيچ راه

آه ! ...

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:10 PM توسط Sonador| |

اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار حال و هوای دیگری داری

اما من مثل هر روزم ، با آن نشانه های ساده با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام این روزها تنها حس می کنم

"گاهی کمی گیجم"...."گاهی کمی گنگم"

حس می کنم از روزهای پیش 

قدری بیشتر این روزها را دوست دارم

گاهی از تو چه پنهان با سنگ ها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی از روز ماه سال از تقویم و از روزنامه ها بی خبرم

حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداْ بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم این روزها

خدا را هم یک جور دیگر می پرستم....!!!

از جمله دیشب هم که از شب های بی رحمانه دیگر بود

من کاملاْ تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم

تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم با کفش هایم گفت و گو کردم

بعد از آن هم رفتم تمام نامه هایم را زیر و رو کردم

دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم

چیزی ندیدم!!

دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم دیشب پس از سال ها فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی روشن است

و بر خلاف سال های پیش رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست تر دارم

این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم...

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم

گاهی صد بار در یک روز می میرم

حتی یک شاخه از محبوبه های شب برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی دارد

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند

اما غیر از این حس که گفتم و

غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی ست...

                                  "قیصر امین پور"

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 4:25 AM توسط Sonador| |

 

انگار مدتی است که احساس می کنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام احساس می کنم که کمی دیر است دیگر نمی توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم. انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از ما گذشته است که کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند. فرصت برای حرف زیاد است اما... اما اگر گریسته باشی... آه ... مردن چه قدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز ، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی ! انگار این سالها که می گذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم، احساس می کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می شوم ! شاید برای حادثه باید گاهی کمی عجیب تر از این باشم با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست!!! حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام ، نیز از این هوای سربی خسته است امضای تازه ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لای خاطره ها گم شد آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است از دور لبخند او چه قدر شبیه من است ! آه ، ای شباهت دور! ای چشم های مغرور ! این روزها که جرأت دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم! بگذار ... بگذاریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است!

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:45 AM توسط Sonador| |


Design By : Night Skin