تبليغاتX
SONADOR


SONADOR

لحظه ها ...تنها لحظه ها ست که در خاطر ما می ماند تمام بودن ما برای این لحظه هاست .لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن را هم به ما نمی دهد و صورتمان سرخ و پهن می شود و از حال میرویم . لحظه هایی که گریه به سراغمان می اید و قطره های اشک به داد صورت گرد گرفته امان می رسند و چه درخششی دارند چشمان بعد از باران!!!

ان لحظه هایی که ناگاه می اموزیم بر پاهای لرزان خود اعتماد کنیم و دست از دیوار برداریم و فقط دست در دست کسی بگذاریم که دوستش داریم ! ان لحظه ها که بذر اندیشه ای عصیانی درونمان جوانه میزند.ریشه میدواند شاخه می افشاند وما را تا بلندایی می برد که به ان سوی دیوار باید ها و نباید های موهوم سرک بکشیم و ناگاه عطر باغ ان سوی دیوار سرمستمان کند و چه لحظه ی باشکوهی ست انتخاب میان ماندن و درماندن یا پریدن و رهیدن . و انگاه دویدن... دویدن تا تنفس باد تا تلولو اب تا طلوع باران و میهمان خورشید شدن در گذرگاه پرترانه نسیم و درانتظار مسافری ماندن ...!!!

وراز نهفته در دستان فرشتگان را دانستن. رازی که که ان را فقط با دستانی در میان خواهند نهاد که "عشق را رعایت کنند". "انسان را رعایت کنند". تمام زندگی همین لحظه های راز امیز است و ما حاضر نیستیم این لحظه ها را با هیچ چیز عوض کنیم یا با هیچ کس قسمت کنیم . این لحظه ها از ان ماست و حق ماست از زندگی...پس می توانیم در صفحه ی بازی زندگیمان حرفه ای ترین حرکت را در مقابل این چرخ دوار انجام دهیم شاید که ماندگارترین لحظه باشد...یک لحظه ناب!

همیشه سبز باشید ...!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 4:35 PM توسط Sonador| |

دنیا رو براتون شاد شاد و شادی رو براتون دنیا دنیا ارزومندم از امروز تا نوروز...

می گویند: هرگاه بلبلی بخواهد اواز عشق سر دهد از ته دل می خواند

ما نیز همگی مانند او هستیم

وگرنه چگونه می توانستیم اواز سر دهیم؟

نبوغ و برجستگی...سرود پرنده ای است در اغاز بهاری دیر هنگام .

روح بالدار نیز نمی تواند خود را از طبیعت جدا سازد.

 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما

ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها

ای باد های خوش نفس عشاق را فریادرس 

ای پاکتر از جان و جا اخر کجا بودی کجا

ای قیل و ای قال تو خوش ای جمله اشکال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تورا

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:59 AM توسط Sonador| |

هرگاه به اعماق زندگانی برسید.زیبایی را در همه چیز می یابید

حتی در چشمانی که زیبایی را نمی بینند...

زیبایی...!!!

گمشده ی ماست که در طول زندگانی ان را جستجو میکنیم

و هر چه جز این باشد

شکلی از انتظار است....

                                                        (جبران خلیل جبران)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:50 AM توسط Sonador| |

چهارشنبه سوري 

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.
مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد. مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد.""برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است."سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است

مراسم چهارشنبه سوري  ...(ادامه مطلبو از دست ندید)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:49 PM توسط Sonador| |

شبی در عالم رویا چیزهایی را دیدم عجیب... در کنار ساحل دریا رو به افق انجا که انتهای دنیاست جا پایی را دیدم برایم عجیب مینمود. گاه جاپاها محو میشد و گاه دوباره ظهور...ناگهان لرزه برتنم افتاد اینها جا پای خودم بود بعضی ها در عقب و بعضی دیگر در جلو .حتی گاهی هیچ جاپایی هم نبود !! با اندوهی تمام فریاد کشیدم از زمین وزمان گلایه داشتم بر خود مشت کوبیدم واقعیت چنین صحنه ای را خیال میدانستم . رو به اسمان کرده و تا انجا که میتوانستم بر خدای خود انچه که از خشم در وجودم بود خالی کردم .

مدتی گذشت ابر ها رقصیدند و موج ها هلهله سر دادند .... باد صدایی را با خود اورد و صدا اینچنین گفت:

بنده ی من سلام... نگران هیچ مباش تو حق داری که اینطور ناراحت شوی ولی اندکی تامل کن تا حقیقت نهان را دریابی .انجا که ردپای خود را دیدی در واقع سنگفرش نمایی از زندگیت بود تودر تمام مراحل با باور وجودت و سعی و تلاش قدم برداشتی اما جا هایی بود که تو خسته میشدی و گاهی حتی در برابر عظمت زندگیت تسلیم!!! انجا این من بودم که تو را بر دوش خود میگذاشتم و از فراز ونشیب ها ایمن به مقصد می رساندمت... 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:24 AM توسط Sonador| |

برای دیدن رویت به رودها خواهم پیوست

و دیدگانم را به ابرهای اسمان خواهم بخشید

تا همراه اسمان گریه کنند ...

ودست هایم هنگامی که اشک فرو میریزند نام تورا خواهند نوشت

مهربانم...هزاران سال در ذهن خسته ام موج خواهی زد

اگر فردا بروی من در فضا خواهم مرد ...

و دیگر غم را فراموش نخواهم کرد ...وبدان که ستایش تو ابر سرگردانی

ست که شبها برایت میگرید

و نگینی است که بر انگشتر فراموشیت میدرخشد ...

و من و نگین از نبودنت میشکنیم ... 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:52 PM توسط Sonador| |

داشتن میلیونتا سوال ادمو چه شکلی میکنه ...؟ وقتی بفهمی که اون چیزایی که قبلا می فهمیدی رو دیگه نمی فهمی...چه احساسی بهت دست میده ؟؟

وقتی توی یه لحظه باورهات بمیرن...چی داری که بگی؟؟

وقتی در سخت ترین لحظه که دلت یه فریاد بلند میخواد مجبوری بی صدا بشکنی... اونوقت چی...؟؟

وقتی باید یه چیزایی رو به یه ادمایی بگی ولی این اجازه رو نداشته باشی ... !!!

وقتی باید حتما یه کاری توسط تو انجام بشه ...ولی...کاری ازدستت بر نیاد ...؟؟؟؟

اینجاست که باید روز بعد از تولدت بمیری...!!! 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:32 PM توسط Sonador| |

سلام به همه ی دوستای گلم ...

امروز ۱۴/۱۲/۱۳۸۶ (سه شنبه )

من متولد دی به مهر روز از اسفند ماه  ( ۱۵/۱۲ ) هستم .امروز توسط دوستای شیطونم غافلگیر شدم ... در ضمن جا داره که از نگینم تشکر کنم واسه سوپرایز توی وبلاگ ... نگین جونم یه دنیا شرمندم کردی  

این هم شعری که نگین جون روی کارت تبریک هدیه ام نوشته بود ...

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

                                      او ز حرص و جمله عیبی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

                                       ای طبیب جمله علت های ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

                                        کوه در رقص امد و چالاک شد

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:31 AM توسط Sonador| |

سلام به گل نوشکفته...سلام به یه دنیا خوبی!

دسته دسته گل برای یک لحظه دیدار...برای یک ثانیه طلوع

زمستان و این چنین بهاری؟!

سرما وچنین گرمایی؟!

میلاد بیست و یکمین روزگارت شیرین

 

دوست دوساله ات...........نگین

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:7 AM توسط Sonador| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:37 PM توسط Sonador| |

 

 

هیس ....

ساکت باش و سکوت را شنوا باش ...!

به ژرفای سکوت سفر کن ...

گمان نکن که سکوت نبودن واژه و حرف و صداست .

سکوت بخشی از هستی جاودانه است .... حقیقتی نهان ...!

سکوت فکر یا غیبت فکر نیست . وقتی که فکر یا رویای خود را حاضر نمی بینی.

مطمئن باش آنها به خواب رفته اند ... و در انتظار تو ...!

گمان نکن که نبود آنها سکوت توست ...!

آنها را باور کن ... همین !!!

 

سکوت ....

 

سکوت در معنای مثبت و حقیقی اش

نوعی موسیقی ست !

سکوت باغ است !

جایی که در آن گلها

بدون هیاهوی کلمات ...

تن عریان رویاهاشان را لمس می کنند ...

و نجوا کنان سکوت را آواز سر می دهند.

پیامهای عاشقانه ردوبدل می کنند.

سکوت نبودن کلمات و مفاهیم نیست.

سکوت موسیقی زنده است.

رقص است ... !!!

آوازی ست نه از جنس صدا و واژه ها ...

سکوت شیوه سلوک دل است.

 

هیس  ...

اگر دلت مبتلای کسی شود ...

پیامهایی می فرستد که ذهن از آن بی خبر است ...

ذهن ما پیام های ساکت و خاموش را نمی فهمد !

ذهن موسیقی ای را که بی ساز نواخته شود را نمی شنود ...

دل اقلیم همه ی سکوت ماست  !!!

گنجی در ژرفای بی انتهای درونتان ...

دل ...

 

هیس ... 

 

حرفی نزن ... گوش کن ...!!!

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:13 PM توسط Sonador| |

 

۳۰/۱۱/۸۶

تعجب نکنیداین عکس خیلی خیلی با خاطره سنخیت داره!این ترم سه شنبه ها ساعت ۸-۹ تربیت بدنی داریم...بعد کلی کنسلی کلاس بالاخره امروز تشکیل شد و ما در همون ابتدای امر فهمیدیم چه پاچه خوارهایی در کلاس موجودند...(هنوز هیچ کی اماده نشده تو زمین جلوی استاد رژه میرفتند)وقتی با نگین (دوستم) وارد زمین شدیم و به فرموده استاد تمرین درست راه رفتن کردیم دیدیم نه یه امیدایی هست...چه از لحاظ نمره که خود استاد فرمودند هدف کلاس نشاطه و لاغیر!!! و چه از لحاظات دیگه که به جماعت سر بودیمهمه شل و وارفته و کش اومده بودن ...خوب بعضیهاشونم مثه ما!بعد کلاس به نگین  گفتم"میای بریم خیابون،چند تا از بچه های اتاق خرید دارن"نگین گفت دانشکده کار دارم و غیره .خلاصش موقع پیاده شدن از اتوبوس دیدمش!بعد رفتیم خرید امایکی از بچه ها گفت تو زیست خاور پسندیدمو اونو میخوام...که منم رو به نگین به جمع گفتم با این برین کلی تخفیف میگیره! دوستمم که عاشق خرید و پیاده روی رفتیم سوار اتوبوس شدیم...توی اتوبوس مثل همیشه منو نگین اونقدر حرف برای گفتن داشتیم که موقع پیاده شدن جماعت به ماشالا گفتن اقدام فرمودند...رسیدیم به زیست ،یکی از همراهامون لباسیو پسندید و الحق والانصاف که با شیوه خرید نگین خانم تونستیم لباس ۳۲۰۰۰تومنیو به ۲۸۵۰۰بگیریم...بعد نوبت اون یکی شد و اونجا هم لباس ۱۷۰۰۰تومنیو به ۱۵۰۰۰تومن و ۱۸۰۰۰رو نیز به همون ۱۵۰۰۰تومن برداشتیم(تمام مدت فکر میکردیم ۶-۸ کلاس نداریم!)تا اینکه من گفتم اول باید بریم خوابگاه وسایلمو جمع کنم.............رفتیم،جاتون خالی نهارم خوردیمکه ناگه تلفنی شد و اطلاع پیدا کردیم که بله...شتر در خواب بیند پنبه دانه...دکتر قدسیو تعطیلی؟!)خلاصش دیر رسیدیم و ناجور هم در کلاس آقای طهرانی حضور بهم رسوندیم(تمام مدت دوستم که چرت زد و منم که ادامس جویدم)بعد اومدیم بصورت کاملا توافقی نریم کلاس دکتر...و شاید باورتون نشه؟!اقای تبریزی هم پا در رکاب ما به معیت اقای شعبانی به بیرون از درگاه امدند تا چندی با اقای چلنگر(متخصص در زدن سازهای دو تار و سه تار مخالف) صحبتی فرمایند که نشد که نشد ولی این مهم بود که همه به جز همین اقا رفتیم پایین و منو نگین بیرقدار جمع شدیم(سر سفیدتر پیدا نمیشد)که دکتر با یه تیز بازی ظریف از پشت حمله نا مشهود فرموده و ما منجر به عقب نشینی شدیم!!!!!! اما خوب شد چون کلاس خلوت بود و با اینکه نگین جونم اولش در چرت به سر برد ولی در اخر با کاردک هم کنده نمیشد!

نتایج اخلاقی:

۱-با این نگین حتما به خرید برید!شماره تلفن..........(به دلایل امنیتی خودتون حدس بزنید )

۲-در اتوبوس هایی که ادمهاش اینطور اهل ماشالا گفتنن سر جمعو ببرین.

۳-بیخودی در مورد کلاسهای جمعی از اساتید پیش داوری نفرمایید!

۴-نگین جان مگر مجبوری چرت بزنی اونهم سر کلاس...خوب نیا!!!

۵-نکته انحرافی این عکس در این بود که استاد تربیت بدنی فرمودند "اگر مرتب بیاین به امادگیه لازم میرسین و از اونجایی که ما همونطور که گفتم اماگی داریم پس باید یه چیزی تو مایه های این اقا بشیم(دوست sonador:من جز به این قسم امادگی ها فکر نمی کنم!)

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:45 AM توسط Sonador| |

۲۷/۱۱/۸۶

سلام...اومدم با یه خاطره دیگه!همونطور که در جریانید صبح ساعت ۸ کلاس مغناطیس داشتیم و اینبار کلی آب از لب و لوچه بچه ها سرازیر شده بود...ما هم که صبحانه نخورده بودیم تا یه جاهاییش پیش رفتیم (صحبت از کله پاچه مرغ شد و دوستم هم که خوش اشتها و عاشق یک کلام این قسم غذاهایند گفتند من که زبون میخوام )اما؟!!!! چشمتون روز بعد نبینه که رسیدیم به اونجایی که بایست سراغ کله پاچه مرغو از کله پزیه نمیدونم کجا میگرفتیم...اساسا صحبت الکتریکی بود تعجب نکنید! مگر غیر از اینه که به قول استاد (در باب مقایسه سطح نمیدونم چی چی به این مقوله) همینطور که از شکمو دلو روده مرغ شروع میکنید میاید بالا میرسید به پوستش که خوبم نیست....و حالا بحث آناتومی پزشکی مغناطیسی...البته نخورید،نخورید که جدیدا اظهار داشتن به خاطر این دست داروهایی که جهت پربار بندی به اینا میدن تو پوستشون جمع میشه و خلاصش اقا ضرر داره نخورین!(خوب چه کنیم که به یقین استاد هم از غذای سلف بیخبرن...به قولی به خاطر یک مشت پوست چه بدبختیها یی رو که حمل نمیکنیم....الته باز هم جای شکرش باقیه که گهگاه دانشگاه ما رو سورپرایز میکنن و جوجه کباب خامو که مستحضرید چه فوایدی داره برامون تدارک میبینن...و باز به قول آقای علیزاده،"سلف جوجه کباب میدن"

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:55 PM توسط Sonador| |


Design By : Night Skin